تبليغاتX
سکـــــوت

سکـــــوت

فـــــریاد قـلـــــــــــــم!!!

منوي اصلي

آرشيو موضوعي

آرشيو مطالب

لينکستان

ساعت

امکانات


مادرم
خرسند نشو که بی نیازی **** یک آن دگر پر از نیازی
آنجا که تو فرعون زمانی**** در تیر رس باد خزانی

داغون داغونم. نمیدونم چی بگم. یهو چشامو باز کردمو دیدم که هیچ چی برام نموده. همه چیز داشت خوب پیش میرفت اگر هم ناراحتی بود کوتاه مدت و گذرا بود شب 22 فروردین از سر کار برگشته بودم خونه. خونه کسی نبود پسر داداشم محسن از پله ها افتاده بود رفته بودن اونجا (بچه خیلی شلوغیه و این اتفاقا تقریبا عادی بود) ولی این بار دلشوره مثل موریانه افتاد به جونم تا اینکه همگی برگشتن خونه. سرش بخیه خورده بود و دستش هم شکسته بود گفتیم به خیر گذشت و مادرم برعکس همیشه ساکت بود(گویا خیلی ترسیده بود که ما هیچکدوم نفهمیدیم) نشستیم و شام خوردیم مادم و زنداداشم نخوردن هنوز غذا تموم نشده بود که محسن گفت مامان دسشویی دارم مادرم (مامان بزرگ محسن) بردش دسشویی و با رنگ سفید تر از گچ و سراسیمه برگشت گفت بچه خون ادرار میکنه. باید دوباره میبردنش بیمارستان مادرم داشت بی تابی میکرد نذاشتیم بره اومد افتاد یه گوشه که فهمیدم حالش خرابه ازش پرسیدیم قرصاتو خردی(قرص فشار می خورد) با اشاره گفت نه سریع پاشدم فشارشو گرفتم دیدم یا حسین فشارش شده 26. خلاصه اون شب اسیر خیابون ها شدیم سه تا بیمارستان عوض کردیم تا اینکه نزدیک ساعت چهار صبح 23 فروردین تو آخرین بیمارستان دکتر از اتاق احیا اومد بیرون و گفت متاسفم مرگ مغذی...

داشتم میترکیدم دیگه گریه هم نمیتونستم بکنم رفتم تو افتادم به پاهاش التماسش کردم مامان تورو خدا پاشو. میدونم که طاقت دیدن گریه های منو نداشت اگه دست خودش بود حتما پا میشد. خدایا با چه رویی بریم خونه بریم چی بگیم...(آخه هرچی زنگ میزدن بیاییم بیمارستان من نمیذاشتم و میگفتم نه حالش خوبه نگران نباشید) سرمو انقد کوبیده بودم به دیوار که گیج شده بودم.

همیشه و هر وقت که دلم میگرفت شروع میکردم به نوشتن. اینجوری آروم میشدم. ولی این بار نوشته ها هم آرومم نمیکنن. چون نمیتونم گمشده ام رو تو این قلم و کاغذ پیدا کنم. اون روزهای اول اصلا تو حال خودم نبودم ولی الان دارم سعی میکنم پیش بقیه قضیه رو عادی نشون بدم پیش دوستان، خانواده، محیط کار تا با ناراحتی خودم اوقات اونا رو هم تلخ نکنم. ولی تا تنها میشم غم آوار میشه رو سرم تا حالا این همه خودمو ضعیف ندیده بودم کوچکترین موضوع و کمترین چیز یاد مادرمو زنده میکنه و داغ دلم رو تازه. تمام لحظه های زندگیم شده آه و حسرت. مثل لیوان لبریز میمونم کوچکترین موضوع سرریزم میکنه.تا میام بخندم یاد دوران خوشمون میوفتم و چشام پر میشه هیشکی نمیفهمه که چرا تا میخوام بخندم گریه ام میگیره. با داشتن مادرم همه چی داشتم ولی الان هیچی ندارم.

"مرحوم مادرم" این دوکلمه وقتی کنار هم میان تو دلم آشوب میفته. اصلا به هم دیگه نمیان با هم جور نیستن به هیچ وجه نمیتونم این ترکیب رو باور کنم. فکر میکردم که هنوز سالیان سال با این واژه سرو کار نخواهم داشت. هنوز نتونستم باور کنم. خدایا میترسم از دست این جمله دغ کنم. خدایا گفتن این جمله واسه من خیلی زود بود.

ای خدا دست رو نقطه ضعفم گذاشتی

این پست رو دوم اردیبهشت نوشته بودم که امروز 18 ام آپ کردم.

لینک زیر رو دو سال پیش واسه روز مادر آپ کرده بودم:

http://sukooot.blogfa.com/89032.aspx

نويسنده: سکوت تاريخ: شنبه 1391/02/02 موضوع: لينک به اين مطلب

با توام ، با توخــــــــدا..
یک کمی معجزه کن
چند تا دوست برایم بفرست...
پاکتی از کلمه
جعبه ای از لبخند...

نامه ای هم بفرست
کوچه های دل من باز خلوت شده است...
قبل از اینکه برسم
دوستــی را بردند
یک نفر گفت به من: باز دیر آمده ای .... دوست قسمت شده است
با توام با تو خدا ....
یک دل قلابی ...
یک دل خیلی بد... چقدر می ارزد؟ ....
من که هرجا رفتم جار زدم : شده این قلب حراج ... بدوید... یک دل مجانی
قیمتش یک لبخند.... به همین ارزانــــی
هیچ وقت اما... هیچ کس قلب مرا قرض نکرد...
هیچ کس دل نخرید...

با توام... با تو؛ خـــــدا...
پس بیا... این دل من ... مال خودت...
من که دیگر رفتم اما...
ببر این دل را...
دنبال خودت

نويسنده: سکوت تاريخ: چهارشنبه 1390/11/26 موضوع: لينک به اين مطلب

یه بچه ی کلاس اولی با معلم خودش در رابطه با درس بابا مشکل داشت
  
صدای ناز می آید،
صدای کودک پرواز می آید،
صدای رد پای کوچه های عشق پیدا شد.
معلم در کلاس در س حاضر شد ، یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد برپا ، همه برپا ، چه برپایی شد آن برپا،
معلم نشئتی دارد ، معلم علم را در قلب می کارد، معلم گفته ها دارد،
یکی از بچه های آن کلاس درس گفتا بچه ها برجا .
معلم گفت فرزندم بفرما، جان من ، بنشین ،
چه درسی ؟ فارسی داریم؟
کتاب فارسی بردار، آب و آب را دیگر نمی خوانیم ،
بزن یک صفحه از این زندگانی را.
ورق ها یک به یک رو شد.
معلم گفت فرزندم ببین بابا،
بخوان بابا،
بدان بابا،
عزیزم این یکی بابا، پسر جان آن یکی بابا، همه صفحه پر از بابا
ندارد فرق این بابا و آن بابا ،
بگو آب و بگو بابا ، بگو نان و بگو بابا
اگر بخشش کنی با میشود با ، با
اگر نصفش کنی با می شود با ، با
تمام بچه ها ساکت ، نفس ها ، حبس در سینه ، به قلبی همچو آئینه .
یکی از بچه های کوچه ی بن بست ، که میزش جای آخر هست  و همچون نی فقط نا داشت ، به قلبش یک معما داشت ،
سئوال از درس بابا داشت.
نگاهش سوخته از درد ، لبانش زرد ، ندارد گوئیا هم درد ، فقط  نا داشت.
به انگشت اشاره او سئوال از درس بابا داشت ،
سئوال از درس بابای زمان دارد
تو گوئی درس هایی بر زبان دارد
صدای کودک اندیشه می آید،
صدای بیستون ، فرهاد ، یا شیرین ، صدای تیشه می آید ، صدای شیرها ، از بیشه می آید .
معلم گفت فرزندم سئوالت چیست ؟؟
بگفتا آن پسر : آقا اجازه ، اینکی بابا با آن  بابا ، یکی هستند ؟؟
معلم گفت آری جان من ، بابا همان بابا ست .
پسر آهی کشید و اشک او در چشم پیدا شد .
معلم گفت : فرزندم بیا اینجا چرا اشکت روان گشته ؟
پسر با بغض گفت : این درس را دیگر نمی خوانم .
معلم گفت : فرزندم چرا جانم مگر این درس سنگین است ؟
پسر با گریه گفت این درس رنگین است دوتا بابا ، یکی بابا ، تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟؟؟
چرا بابای من نالان و غمگین است ولی بابای آرش شاد و خوش حال است ؟؟؟
تو میگوی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟؟؟
چرا بابای آرش میوه از بازار میگیرد ؟؟؟
چرا فرزند خود را سخت در آغوش میگیرد ؟؟؟
ولی بابای من هر دم ذغال از کار میگیرد؟؟؟
چرا بابا مرا یک دم به آغوشش نمی گیرد؟؟؟
چرا بابای آرش صورتش قرمز ، ولی بابای من تار است ؟؟؟
چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست میدارد ؟؟؟
ولی بابای من شلاق را بر پیکر مادر،  به  زور و ظلم می کارد ؟؟؟
تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟؟؟
چرا بابا مرا یکدم نمی بوسد ؟؟؟
چرا بابای من هر روز میپوسد ؟؟؟
چرا در خانه آرش گل و زیتون فراوان است ، ولی در خانه ما اشک و خون دل به جریانست ؟؟؟
تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟؟؟
چرا بابای من با زندگی قهر است ؟؟؟
معلم صورتش زرد و لبانش خشک گردید ،
بروی گونه اش اشکی ز دل برخواست ،
چو گوهر روی دفتر ریخت ،
معلم روی دفتر اشکی ریخت ،
و یک بابا ز اشک آن معلم پاک شد از دفتر مشقش .
بگفتا دانش آموزان بس است دیگر ، یکی بابا در این درس است و آن بابای دیگر نیست
پاکن را بردارید ای عزیزانم
یکی را پاک کردند و معلم گفت :
جای آن یکی
خدا را در ورق بنویس
و خواند آن روز
خدا بابا
تمام بچه ها گفتند :
خدا بابا!!!
نويسنده: سکوت تاريخ: یکشنبه 1390/06/06 موضوع: لينک به اين مطلب

خفقان ...
مشت مي کوبم بر در

پنجه مي سايم بر پنجره ها

من دچار خفقانم خفقان

من به تنگ آمده ام از همه چيز

بگذاريد هواري بزنم

اي

با شما هستم

اين درها را باز کنيد

من به دنبال فضايي مي گردم

لب بامي

سر کوهي

دل صحرايي

که در آنجا نفسي تازه کنم

آه

مي خواهم فرياد بلندي بکشم

که صدايم به شما هم برسد

من به فرياد همانند کسي

که نيازي به تنفس داد

مشت مي کوبد بر در

پنجه مي سايد بر پنجره ها

محتاجم

من هم آوازم را سر خواهم داد

چاره درد مرا بايد اين داد کند

از شما خفته ي چند

چه کسي مي آيد با من فرياد کند ؟


فريدون مشيري

نويسنده: سکوت تاريخ: چهارشنبه 1390/05/19 موضوع: لينک به اين مطلب

جادوي سکوت

من سکوت خويش را گم کرده ام .

لاجرم در اين هياهو گم شدم .

من که خود افسانه ميپرداختم ,

عاقبت افسانه مردم شدم !


 

اي سکوت اي مادر فريادها !

ساز جانم از تو پر آوازه بود .

تا در آغوش تو راهي داشتم ,

چون شراب کهنه شعرم تازه بود .


 

در پناهت برگ و بار من شکفت ,

تو مرا بردي به شهر يادها ,

من نديدم خوشتر از جادوي تو ,

اي سکوت اي مادر فريادها .


 

گم شدم در اين هياهو گم شدم ,

تو کجايي تا بگيري داد من ؟

گر سکوت خويش را ميداشتم ,

زندگي پر بود از فرياد من !

فريدون مشيري

نويسنده: سکوت تاريخ: چهارشنبه 1390/05/19 موضوع: لينک به اين مطلب

بابا نان داد؟؟!


بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد
سارا به سين سفره مان ايمان ندارد
بعد از همان تصميم کبري ابرها هم
يا سيل مي بارد و يا باران ندارد
بابا انار و سيب و نان را مي نويسد
حتي براي خواندنش دندان ندارد
انگار بابا همکلاس اولي هاست
هي مي نويسد اين ندارد آن ندارد
بنويس کي آن مرد در باران مي آيد
اين انتظار خيسمان پايان ندارد؟
ايمان ،برادر گوش کن نقطه سر خط
بنويس بابامثل هر شب نان ندارد.

نويسنده: سکوت تاريخ: جمعه 1390/03/06 موضوع: لينک به اين مطلب

راستي! فاطميه نزديک است..

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر
اتفاقی مقابلم رخ داد

                            وسط کوچه ناگهان دیدم
                            زن همسایه بر زمین افتاد

                                                              سیب ها روی خاک غلطیدند
                                                              چادرش در میان گرد و غبار

قبلا این صحنه را...نمی دانم
در من انگار می شود تکرار

                           آه سردی کشید، حس کردم
                           کوچه آتش گرفت از این آه

                                                             و سراسیمه گریه در گریه
                                                             پسر کوچکش رسید از راه

گفت: آرام باش! چیزی نیست
به گمانم فقط کمی کمرم...

                          دست من را بگیر، گریه نکن
                          مرد گریه نمی کند پسرم

                                                             چادرش را تکاند، با سختی
                                                             یا علی گفت و از زمین پا شد

پیش چشمان بی تفاوت ما
ناله هایش فقط تماشا شد

                          صبح فردا به مادرم گفتم
                          گوش کن! این صدای روضه ی کیست

                                                              طرف کوچه رفتم و دیدم
                                                              در و دیوار خانه ای مشکی است

با خودم فکر می کنم حالا
کوچه ی ما چقدر تاریک است

                                                                           گریه، مادر، دوشنبه، در، کوچه
                                                                           راستی! فاطمیه نزدیک است...

("دوشنبه" رو می تونید عوض کنید. انشا الله که شاعرش راضی هست.)

نويسنده: سکوت تاريخ: چهارشنبه 1390/01/31 موضوع: لينک به اين مطلب

کار جدید
 

سلام دوستان امیدوارم که در نبود ما خوش و خرم و شادروان بوده باشید. در ضمن ایام سوگواری امام سوم شیعیان را نیز به خدمت امام عصر (عج) و شیعیان جهان تسلیت عرض می نمایم.

امروز برای یه کاری مجبور شدم بیام نت. البته خیلی دوست دارم که بیام ولی فرصت نمیشه. امروز هم با کلی مصیبت اون هم این وقت شب اومدم چندتا سی دی رایت کنم که فرصت رو غنیمت دونستم و گفتم یه سری هم به نت بزنم.

الان حدودا ۲ ماهی میشه که کار جدیدمون رو با یکی از رفیقام شروع کردم. کارمون پرورش کبک و بلدرچین هست. همان طور که پیش بینی کرده بودیم مشکلات صعب العبوری سر راهمون هست که فعلا داریم باهاشون دست و پنجه نرم می کنیم. از طرفی مشکل مالی داریم و نه تنها جیبمون ته کشیده بلکه جیب بغل دستی هامون رو هم خالی کردیم و باز هم نیاز مالی شدیدا داره بهمون فشار میاره. و از طرفی بازار فروش گوشت دغدغه اساسی شده که باید علاوه بر پرورش خودمون دنبال بازار فروش هم باشیم چون اگه بخواهیم از طریق واسطه بفروشیم هیچ سودی حاصلمون نمیشه. و معضل دیگه ای که تازه باهاش روبه رو شدیم و تقریبا پیش بینی شده هم نبود داستان هدفمند سازی یارانه هاست که استرس کاری رو دو چندان کرده از طرفی مخارج پرورش مثل دون و سوخت(گازوئیل لیتری ۱۶ تومن شده ۳۵۰ تومن) گرون شده و از طرفی امکان داره که فشار هزینه ها بر جامعه باعث افت تقاضای مردم بشه.

با همه این اوصافی که گفتم ولی فکر میکنم که نتونید سختی و فشار روحی که دارم رو تصور کنید. ولی من زندگی رو با همه سختی ها و بالا و پایین شدن هاش دوست دارم. و ایمان دارم که از این راه نیز می توان به آرامش مطلق (=خدا) رسید.

به هر حال سرتون رو درد نیارم فقط خواستم یه کوچولو از وضعیت فعلی کارم بنویسم. و خواستم بگم که من هنوز هستم(البته پریشب به علت گاز گرفتگی یه سر رفتم اون دنیا و برگشتم).

دوستان خوبم امیدوارم که دلیل کم رنگ بودن بنده رو در نت موجه بدونید و منو هم در این مسیر (در راه رسیدن به خدا) دعا کنید.

امید دارم که خود خدا چراغ راهمان باشد!!

نويسنده: سکوت تاريخ: سه شنبه 1389/09/30 موضوع: لينک به اين مطلب

سلام

نمی دونم از کجا و چطوری شروع کنم تو این روزها خیلی سرم شلوغ هست دارم شغلم رو عوض میکنم.

همونطور که بعضی هاتون خبر دارین من قبلا کافی نت دار بودم و اکثر مواقع هم تو کافی نت بودم هرچند الان هم کافی نت رو دارم ولی خودم دیگه تو کافی نت نیستم به خاطر همین هم هست که خیلی کم میام اینجا.

کافی نت رو نمی خوام ول کنم سپردم به یکی از دوستام. البته کافی نت رو هم با یکی از دوستام شریک هستیم که الان باهم یه کار دیگه ای رو شروع کردیم فعلا نمی تونم کارمون رو بگم ولی تا همین حد می گم که شاید از این به بعد خیلی کمتر بیام نت.

البته سعی میکنم با گوشیم نظرهاتون رو چک کنم و اگه تونستم هر ازگاهی آپ هم میذارم.

به هر حال اینو بگم که هر چند کار جدیدم زمین تا آسمون با نت فاصله داره ولی باز ول کنتون نیستم.

برام دعا کنید

  

نويسنده: سکوت تاريخ: چهارشنبه 1389/07/28 موضوع: لينک به اين مطلب

ایمیل از اون دنیا !!!

 

سلام اينو چن وقت پيش تو تلتكس ديدم چون جالب بود گشتم از نت پيداش كردم اميد دارم از خوندنش لذت ببرين (زنگ تفريح)

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که

آن هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بـــــزند .

نامه را مینویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجـــه

شود نامه را میفرستد . در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکــــــی ،

زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با ایـــــن

فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته باشه به سراغ کامپیـــوتر

میرود تا ایمیل های خود را چک کند . ........

 

اما پس از خواندن اولین نامه غــــــــش میکند و بر زمین می افتد . پسر او

 با هول و هراس به ســـــمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین

میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد  :

   گیرنده : همسر عزیزم

 موضوع : من رسیدم

 میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش آنها اینجــــا

کامپیوتر دارند و هر کــس به اینجا می آد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته .

من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به

 راهه . فردا میبینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطـــر باشه .

وای چه قدر اینجا گرمه

 

نويسنده: سکوت تاريخ: سه شنبه 1389/07/06 موضوع: لينک به اين مطلب

سكوت هر مسلمان خيانت است به قرآن
سلام

تو اين مدت كه بنده فرصت آپ نداشتم اتفاقات و مناسبت هاي زيادي سپري شد كه جا داره تسليت و تبريك هاي بيات را خدمت دوستان و رهگذران عرضه بدارم.

و اما قضيه سالگرد ۱۱ سپتامبر:

متاسفانه يكي ديگر از اتفاقات تلخ تاريخ رقم خورد و دنياي رو به زوال انسان هاي خدانشناس، كثافت و نجاست خود را نمايان تر كرد.

امروز دل امام زمان شكست و اندوه موهايشان را سفيد كرد. بياييد با محكوم و مردود كردن طراحان اين فتنه مرهمي بر دل امام زمانمان باشيم.

از پشت واژه سكوت بيرون آمده و كثيفي عمل آن شيادان را يادآور جهانيان شويم.

براي ظهور مهدي(عج) دعا كنيم.

نويسنده: سکوت تاريخ: جمعه 1389/06/26 موضوع: لينک به اين مطلب

شب قدر
سالروز شهادت سرورشيعيان علي (ع) را بر شيعيان آن حضرت و حضرت قائم تسليت عرض مي نمايم.

اسلام به جز از حب علي مايه ندارد
قران به جز از وصف علي آيه ندارد
گفتم بروم سايه ي لطفش بنشينم
ديدم که علي نور بود سايه ندارد
مي خواست قلم نقطه ي ضعفش بنگارد
بيچاره ندانست علي نقطه ندارد.

امروز به همين اشعار كوتاه بسنده مي كنم ولي اگه دوست داشتيد بريد پايين وسط هاي وبلاگم آپ "واژه هاي مظلوم" رو بخونيد.

صد رجز خواندن چه حاصل يك علي پيدا بكن**** تا ببيني چند مومن ابن ملجم مي شود.

اين شب هاي قدر را قدر بدانيم و به ياد هم باشيم

 

نويسنده: سکوت تاريخ: سه شنبه 1389/06/09 موضوع: لينک به اين مطلب

دلخوشي

 

ما که هستیم به ایمان پر از شک دلخوش

طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخوش

 

پایمان بر لب گور است و حریصیم هنوز

با همان هلهله شادیم که کودک دلخوش

 

ماهی تنگ در اندیشه دریا دلتنگ

ما نهنگیم و به یک برکه ی کوچک دلخوش !

 

جز دو رویی و ریا سکه نیاندوخته ایم

کودکانیم و به سنگینی قلک دلخوش

 

باد ، حیثیت این مزرعه را با خود برد

ما کماکان به همان چند مترسک دلخوش!!

 

نويسنده: سکوت تاريخ: جمعه 1389/05/29 موضوع: لينک به اين مطلب

چگونه دیوانه شدم

در روزهای بسیار دور و پیش از آنکه بسیاری از خدایان متولد شوند، از خواب عمیقی بر خواستم 

و در یافتم که همه نقابهایم دزدیده شده است .

آن هفت نقابی که خود بافته بودم و در هفت دوره زندگانی بر روی زمین بر چهره ام نهاده بودم.

لذا بی هیچ نقابی در خیابان های شلوغ شروع به دویدن کردم و فریاد زدم:

دزدها ! دزدها! دزدهای لعنتی !

مردها و زنها به من خندیدند و برخی از آنان نیز به وحشت افتادند و به سوی خانه هایشان

 گریختند.چون به میدان شهر رسیدم، ناگهان جوانی که بر بام یکی از خانه ها ایستاده بود فریاد

 بر آورد : ای مردم ! این مرد دیوانه است !

سرم را بالا بردم تا او را ببینم اما خورشید برای نخستین بار بر چهره عريانم بوسه زد و این

برای نخستین بار بود که خورشید چهره بی نقاب مرا بوسید، پس جانم در محبت خورشید ملتهب

 شد.و دریافتم که دیگر نیازی به نقابهایم ندارم و گویی در حالت بی هوشی فریاد بر آوردم و گفتم :

مبارک باد ! مبارک باد آن دزدانی که نقابهایم را دزدیدند!

این چنین بود که دیوانه شدم اما آزادی و نجات را در این دیوانگی با هم یافتم :

آزادی در تنهایی و نجات از اینکه مردم از ذات من آگاهی یابند زیرا آنان که از ذات و درون ما آگاه

شوند،می کوشند تا ما را به بندگی کشند اما نباید برای نجاتم بسیار مفتخر شوم زیرا دزد

اگر بخواهد از دزدان دیگر امنیت یابد باید در زندان باشد!!

                                                                           جبران خلیل جبران

 

نويسنده: سکوت تاريخ: پنجشنبه 1389/05/21 موضوع: لينک به اين مطلب

آزادی
 

پرانتز باز میکنم

             می نویسم:

                                      ((((پرنده.......

                                                        پرانتز را نمیبندم

                                                                          بگذار پرنده رها باشد!

 

نويسنده: سکوت تاريخ: پنجشنبه 1389/05/14 موضوع: لينک به اين مطلب

نوح زمان
سلام

میلاد مهدی موعود رسید. برگی دیگر از دفتر قطور حضرت عصر ورق خورد ولی ظهورش رقم نخورد!!

مهدی جان چگونه شاد باشم در دنیایی که بی تو سر می شود و به سمت ناکجا سرازیر است؟!

این تک بیتی را برای تقدیم به مهدی و منتظرانش سرودم:

آسمان چشم انتظار مرد پایانیست چرا باران نمی بارد؟

                                ای خدا سیلاب اشک از دیده ها جاریست چرا نوح زمان کشتی نمی سازد؟

امیدوارم این جمعه بیاید ...

نويسنده: سکوت تاريخ: سه شنبه 1389/05/05 موضوع: لينک به اين مطلب

خدا یعنی درختان حرف دارند!!

هــــمه در بعــــثت ذرات هســــتيم

                                  هـــــمه پيــغمبر بــــذات هســـتيم

بـــشـــر آيينه دار بي ثباتـــي ست

                                   وگــــرنه دانــش توحــيد ذاتي ست

خــــدا جــــز خــــاك مــاوايي ندارد

                                     جهــــان جز خـــدا جايــــي نـــدارد

خــــدا در لابه لاي لامـــكان اسـت

                                     خـدا مثل حقيقت بي نشان است

خــدا جــاري خــدا مـي بارد اينـجا

                                      خدا اين عشـــق را مي كارد اينجا

خدا در گل خدا در آب و رنگ است

                                       خدا نقاش اين جمع قشنگ است

خـــــــدا يعني درختان حرف دارند

                                         شـــقايق ها درونـــــي ژرف دارند

خـــــدا ذات گـل و ذات قــــناريست

                                        خـــــــدا اثـــبـات بـاران بهاريـــست

خــدا را مي توان از خلـصه فــهميد

                                        خــدا را در پرستـش مي تــوان ديد

خـــدا در باطـن آباد شــراب اســت

                                        خدا در قعر چشمان تو خواب است

خــــــدا در هــــر نظر آييــنه مـاست

                                         همين حالا خدا در سينه ي ماست

شاعرش نمی دونم کیه ولی تو سخنرانی های دکتر انوشه شنیدم

 

نويسنده: سکوت تاريخ: دوشنبه 1389/04/28 موضوع: لينک به اين مطلب

رها کن...

 سلام. دوست داشتم کوتاه باشه ولی نشد

جینی دختر کوچولوی زیبا و باهوش پنج ساله ای بود که یک روز که همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو می خواست.پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره.

مادرش گفت : خب! این گردنبند قشنگیه، اما قیمتش زیاده،اما بهت میگم که چکار می شه کرد! من این گردنبند رو برات می خرم اما شرط داره : ' وقتی رسیدیم خونه، لیست یک سری از کارها که می تونی انجامشون بدی رو بهت می دم و با انجام اون کارها می تونی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر بزرگت هم برای تولدت بهت چند دلار هدیه می ده و این می تونه کمکت کنه.'

جنی قبول کرد.. او هر روز با جدیت کارهایی که بهش محول شده بود رو انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش بهش پول هدیه می ده.بزودی جینی همه کارها رو انجام داد و تونست بهای گردن بندش رو بپردازه.

وای که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش می انداخت ؛ کودکستان، رختخواب، وقتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که اون رو از گردنش باز می‌کرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه!

جینی پدر خیلی دوست داشتنی داشت. هر شب که جینی به رختخواب می رفت، پدرش کنار تختش روی صندلی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی رو براش می خوند. یک شب بعد از اینکه داستان تموم شد، پدرجینی گفت :

- جینی ! تو منو دوست داری؟

- اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم.

- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!

- نه پدر، اون رو نه! اما می تونم رزی عروسک مورد علاقمو که سال پیش برای تولدم بهم هدیه دادی بهت بدم، اون عروسک قشنگیه ، می تونی تو مهمونی های چای دعوتش کنی، قبوله؟

- نه عزیزم، اشکالی نداره.

پدر گونه هاش رو بوسید و نوازش کرد و گفت : 'شب بخیر کوچولوی من.'

هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جینی پرسید:

- جینی! تو منو دوست داری؟

اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم.

- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!

- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما می تونم اسب کوچولو و صورتیم رو بهت بدم، اون موهاش خیلی نرمه و می تونی تو باغ باهاش گردش کنی، قبوله؟

- نه عزیزم، باشه ، اشکالی نداره!

و دوباره گونه هاش رو بوسید و گفت : 'خدا حفظت کنه دختر کوچولوی من، خوابهای خوب ببینی.'

چند روز بعد ، وقتی پدر جینی اومد تا براش داستان بخونه، دید که جینی روی تخت نشسته و لباش داره می لرزه.

جینی گفت : ' پدر ، بیا اینجا.' ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتی مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد.

پدر با یک دستش اون گردن بند بدلی رو گرفته بود و با دست دیگه اش، از جیبش یه جعبه ی مخمل آبی بسیار زیبا رو درآورد. داخل جعبه، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود. پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشته بود.

او منتظر بود تا هر وقت جینی از اون گردن بند بدلی صرف نظر کرد ، اونوقت این گردن بند اصل و زیبا رو بهش هدیه بده!

خب! این مسأله دقیقا ً همون کاریه که خدا در مورد ما انجام می ده. او منتظر می مونه تا ما از چیزهای بی ارزش که تو زندگی بهشون چسبیدیم دست برداریم، تا اونوقت گنج واقعی اش رو به ما هدیه بده.

این مسأله باعث شد تا درباره چیزهایی که بهشون چسبیده بودیم بیشتر فکر کنیم.

باعث شد ، یاد چیزهایی بیفتیم که به ظاهر از دست داده بودیم اما خدای بزرگ، به جای اونها ، چیز بهتر رو به ما داده.

یاد مسائلی افتادم که یه زمانی محکم بهشون چسبیده بودم و حاضر نبودم رهاشون

کنم، اما وقتی اونها رو خواسته یا ناخواسته رها کردم خداوند چیزی خیلی بهتر رو بهم

داد که دنیام رو تغییر دادولی هنوز هم یه چیزهایی دارم که خدا منتظره اونا روهم رها کنم البته اگه بتونم!!!

 

نويسنده: سکوت تاريخ: چهارشنبه 1389/04/16 موضوع: لينک به اين مطلب

سلام دوستان عزیز و رهگذان گرامی تا ۱۴ ام (پایان امتحانات) معذورم.

کیفیت و استانداردهای ژاپنی ها

چند سال پیش، آی بی ام تصمیم گرفت که تولید یکی از قطعات کامپیوترهایش را به ژاپنیها بسپارد.
در مشخصات تولید محصول نوشته بود سه قطعه معیوب در هر  ۱۰۰۰۰ قطعه ای که تولید می شود قابل قبول است. هنگامیکه قطعات تولید شدند و برای آی بی ام فرستاده شدند، نامه ای همراه آنها بود با این مضمون
مفتخریم که سفارش شما را سر وقت آماده کرده و تحویل می دهیم.
برای آن سه قطعه معیوبی هم که خواسته بودید خط تولید جداگانه ای درست کردیم و آنها را فراهم ساختیم
امیدواریم این کار رضایت شما را فراهم سازد.

نويسنده: سکوت تاريخ: شنبه 1389/03/22 موضوع: لينک به اين مطلب

سکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوت
 

در امضای قطع نامه شورای امنیت علیه ایران، لبنان رای ممتنع داد!!!!!!!!!!!

تقصیر احزاب داخلی لبنان بود؟؟

از طرف آمریکا تحت فشار بود؟؟

و یا مورد حمایت عربستان سعودی بود؟؟

این ها مهم نیست چیزی که مهم است این است که ایران چندین سال است که از لبنان حمایت میکند ولی لبنان قرار بود فقط یک بار از ایران حمایت کند که واقعا ملت ایران را شرمنده کرد!!!!

نويسنده: سکوت تاريخ: پنجشنبه 1389/03/20 موضوع: لينک به اين مطلب

زیباترین روز خدا
نمیدونم در وصف این بی نظیر بی نهایت چی بگم و چطور خدا رو شکر کنم. اگر خدا رو نمی شناختم بی شک اون رو می پرستیدم!!

 وقتی یک روز نمی بینمش به هرکسی که میرسم سراغش رو می گیرم. کجاست؟ کی رفته؟ کی برمیگرده؟ مثل اینه که چیزی رو گم کرده باشم آروم و قرار ندارم تا برگرده. به هیچ وجه تحمل دوریشو ندارم. تا حالا چندین بار خواسته ام بنویسم اش و طلای وجودش رو با جوهر و قلم رو تنه کاغذ حک کنم ولی هر بار که قلم تو دست گرفته ام بی سواد شده ام. و تنها کلمه ای که فضاي ذهنم رو پر كرده است مادر است مادر...

امیدوارم که زندگیتان یک لحظه هم بدون این واژه سپری نشه.

ولادت مادر مسلمين راستين جهان را بر حضرت قائم و محبانش تبريك مي گوييم

نويسنده: سکوت تاريخ: پنجشنبه 1389/03/13 موضوع: لينک به اين مطلب

می دانیم جایمان کجاست!!!

 

مي گويند زماني که قرار بود دادگاه لاهه براي رسيدگي به دعاوي انگليس در ماجراي ملي شدن صنعت نفت تشکيل شود ، دکتر مصدق با هيات همراه زودتر از موقع به محل رفت . در حالي که پيشاپيش جاي نشستن همه ي شرکت کنندگان  تعيين شده بود ، دکتر مصدق رفت و به نمايندگي هيات ايران روي صندلي نماينده انگلستان نشست.

قبل از شروع جلسه ، يکي دو بار به دکتر مصدق گفتند که اينجا براي نماينده  هيات انگليسي در نظر گرفته شده و جاي شما آن جاست ، اما پيرمرد توجهي  نكرد و روي همان صندلي نشست.

جلسه داشت شروع مي شد و نماينده هيات انگليس روبروي دکتر مصدق منتظر  ايستاده بود تا بلکه بلند شود و روي صندلي خويش بنشيند، اما پيرمرد  اصلاً نگاهش هم نمي کرد.

جلسه شروع شد و قاضي رسيدگي کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جاي  نماينده انگلستان نشسته ايد، جاي شما آن جاست.

کم کم ماجرا داشت پيچيده مي شد و بيخ پيدا ميكرد که مصدق بالاخره به صدا  در آمد و گفت:

شما فكر مي کنيد نمي دانيم صندلي ما کجاست و صندلي نماينده هيات انگليس  کدام است؟

نه جناب رييس، خوب مي دانيم جايمان کدام است.

اما علت اينكه چند دقيقه اي روي صندلي دوستان نشستم به خاطر اين بود تا  دوستان بدانند برجاي ديگران نشستن يعني چه ؟

او اضافه کردکه سال هاي سال است دولت انگلستان درسرزمين ما خيمه زده و کم کم يادشان رفته که جايشان اين جا نيست و ايران سرزمين آبا و اجدادي  ماست نه سرزمين آنان.

سكوتي عميق فضاي دادگاه را احاطه كرده بود و دكتر مصدق بعد از پايان  سخنانش كمي سكوت كرد و آرام بلند شد و به روي صندلي خويش قرار گرفت.

با همين ابتکار و حرکت، عجيب بود که تا انتهاي نشست، فضاي جلسه تحت  تاثير مستقيم اين رفتار پيرمرد قرار گرفته بود و در نهايت نيز انگلستان محکوم شد.

 

نويسنده: سکوت تاريخ: جمعه 1389/03/07 موضوع: لينک به اين مطلب

شهادت مادرم افسانه نيــــــــــــــــــــــــــــــــست!!!

 

my mothers martyrdom  is not a legendry

شهادت مادرم افسانه نيــــــــــــــــــــــــــــــــست!!!

 

از نظر من سه دسته هستند عده اي خوابند و تقصيري ندارند با آنها كاري ندارم ولي عده اي خود را به خواب زده اند چون جرئت ندارند حقايق را قبول كنند نمي توانند قبول كنند كه يك عمر از عالمان خود دروغ شنيده اند اين افراد با آنكه مي دانند حق و حقيقت كدام است ولي جرئت و عرضه تغيير ندارند و عده اي هم   لجاجت و كينه توزي پيش گرفتند و مدام اين در و آن در مي زنند تا حقيقت را بپوشانند دسته اول خوابند، داد بزنيد. بيدار خواهند شد! دسته دوم بي عرضه و ترسو خواهند مرد مگر اينكه...! و دسته سوم با عمر محشور خواهند شد كه لعنت خدا بر جمعشان باد. چي؟ لعن نفرستم؟

 

اي که گويي بر عمـــر و آل او لعنت نکن
چون که شايدحق تعالي کرده باشد رحمتش
آنچه با آل علـي کرد او اگـر بخشـد خداي
هم ببخشايد تو را گر کرده باشي لعنتش

 

مي گويند شهادت مادرم افسانه است! اي كاش گفته هايشان راست بود. اگر شهادت آن صديقه طاهره افسانه است اگر مي گوييد كه عمر و ابوبكر با او دشمني نداشت جواب سوال مرا بدهيد كه قبر فاطمه الزهرا كجاست؟ مرقد پاره تن رسول الله كجاست مگر در زمان ابوبكر به خاك سپرده نشده؟ پس چرا در خفقان و شبانه؟!!

 

ناموس خدا، دخت نبي، همسر حيدر
امّ الحسنين، شافعه ي خلق به محشر
اين غم نرود از نظر ما که ز کين شد
نيلي رخت از سيلي آن شوم بد اختر
يا رب تو عذابش بنما بيشتر از پيش
آنکس که به پهلوي وي از کينه زدي در

 

 علي بعد از آن شب با چاه چه سر و سرّي داشت! چرا مي گفت:

 

الا اي چاه يارم را گرفتند
گلم، باغم، بهارم را گرفتند
ميان کوچه ها با ضرب سيلي
همه دار و ندارم را گرفتند.

 

چگونه مي توانند اين همه ظلم و اين همه بي حرمتي را فراموش كنند و شرم نمي كنند كه مي گوييد افسانه شهادت؟! بيچاره ها بدون آنكه خود متوجه شوند در گرداب فتنه وهابي هاي نجس افتاده اند و اين حرفشان هم متاثر از همين موضوع است. و بعضي ها مي گويند كه بياييد دوست شويم و گذشته را فراموش كنيم اين ها هم دو دسته هستند عده اي كوته فكر و عده اي به اجبار و مصلحت اين حرف را مي زنند. ولي من مي گويم:

 

بر آن قومی که زهرا کرده لعنت

سخن از اشتی معنا ندارد

سخن از هفته وحدت میارید

که سنی در دل ما جا ندارد

عمر محکوم و منفور است زیرا

رضایت نامه از زهرا ندارد

 

اي اولين شهيده راه ولايت تو خود خوب مي داني كه چرا علي (شير خدا) سكوت مي كرد و چرا خانه نشين شده بود و چرا در دل شب ها سر بر چاه مي كرد و گريه مي كرد و چقدر سنگين و جان فرساست سكوت اسدالله

بريزم اشک غم، از ديده بر رخسار مادر جان
بنالم در عزايت با دل افکار مادر جان
به ياد آرم از آن ساعت که با پهلوي بشکسته
کشيدي ناله در بين در و ديوار مادر جان
از آن غصب فدک و ز بردن حيدر سوي مسجد
مرا ديگر نباشد طاقت گفتار مادر جان0

صداي سكوت مرا به خواب زدگان و دل مردگان برسانيد و بگوييد كه فاطمه اول شهيده راه ولايت بود.

 

تا فاطمه هست و جگر سوخته او

با داغ دل لاله كسي كار ندارد

از ناله پنهان علي در دل شب ها

پيداست كه دا دارد و دلدار ندارد.

 

قصد و هدفم اثبات حقانيت عقايدم نبود چرا كه راه اثبات حقايق منطق است نه احساس ولي اين احساس برخاسته از وقايع تلخ و ناگوار و روشن و زلالي است كه در دل تاريخ اتفاق افتاده است. ادله و منطق اين حقايق را حتما در ادامه مطلب بخوانيد .

 


ادامه مطلب
نويسنده: سکوت تاريخ: سه شنبه 1389/02/07 موضوع: لينک به اين مطلب

باشد... غلط کردم!
 

باشـــد... غلط کردم!

  دلتـــــنگ بودم صاحبم... دلتـــنگ

                                        دلخـســته از طـغــیان نــامــردی

                                        تا بی تو از «بی صاحبی» گفـتم

  گفتند: «بد کردی... غلط کردی...»

***

  آقا اجـازه! احــمــقــم... خــنــگم...

                                        گاهــی سخن بی فکر می رانم

                                        کوچــک تـر از آنــم کـه می دانی

   آقاتر از آنـــــــی کــه مــی دانــم

***

  باشــد... غلط کــردم... بزرگی کن

                                        امـــکــان جــبران را نــگـیر از من

                                        یک شاخه شرم آورده ام با شور

آقــای خــوبــی ها! بـــگیــر از مـن! 

شاعر: فاطمه معین زاده   

 

نويسنده: سکوت تاريخ: چهارشنبه 1388/12/19 موضوع: لينک به اين مطلب

واژه های مظلوم!!

سلام به دوستان و رهگذران گرامی.

این پستم یکی از دل نوشته های خودمه اگه خوندین لطف کنین نظر اصلیتون رو  راجع بهش بگین.

واژه های مظلوم!!

به مرور گذشته رفته بودم، تاريخ را ورق زدم در لابه‌لاي تاريخ كلماتي را ديدم كه درست معني نشده بودند حقشان ادا نشده بود! ديگر توان تحمل نداشتم بايد به چراهاي درونم پاسخي مي‌دادم. پاهايم سست شد، چشم‌هايم تيره گشت و زبانم سكوت اختيار كرد. خوانده‌هايم و شنيده‌هايم را در ذهنم مرور كردم و به حقيقتي كه در دل تاريخ و پشت پرده‌ي ظلم اتفاق افتاده بود پي بردم. خواستم فرياد بزنم ولي تلخي حقيقت راه گلويم را بست و ناچار به سكوت شدم. بي اختيار دست به قلم بردم و آن  كلمات محروم را روي كاغذ و در كنار هم قرار دادم و نوشتم:

علي(ع). غدير. جانشيني. خلافت. حق. عدالت.

عدالت مصـلحت نبـود، حـق ضـايع شـده بـود و خـلافت تصـرف شـده بـود.جانــشيـنـي تـكــذيـب شـده، غدير تحريف شده و

علي خانه‌نشين شده بود!

و باز نوشتم

فاطمه(س). فدك. سند. مالكيت. حق. عدالت.

عدالت فراموش شده، حق پايمال شده، مالكيت توجيه شده، سند پاره شده، فدك غصب شده و

فاطمه شهيد شده بود.

و باز هم نوشتم

اين بار نگاشتم مظلوم. آه چه كلمه‌ي سردي! قلم در دستم مي‌لرزيد، ديگر توان نوشتنم نبود. به يك باره تمام كلمات از دفترم برخاسته و تك تك فرياد زدند « انا المظلوم ». ولي صداي علي(ع) و فاطمه(س) را هرگز نشنيدم و با خودم فكر كردم، چقدر مظلوم!؟

 

نويسنده: سکوت تاريخ: پنجشنبه 1388/11/29 موضوع: لينک به اين مطلب

نازنینم آدم

نبری از یادم...

پس از اَفرینش اَدم

           خدا گفت به او:
نازنینم اَدم

                         با تو رازی دارم اندکی پیشتر اَ

                                      اَدم اَرام و نجیب اَمد پیش

زیر چشمی به خدا می نگریست

          محو لبخند غم آلود خدا

                    دلش انگار گریست

                              نازنینم اَدم ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید )

                                        یاد من باش که بس تنهایم

بغض ادم ترکید گونه هایش لرزید

             و به خدا گفت :

                        من به اندازه ی ....

                                من به اندازه ی گلهای بهشت .....نه ...

                                          به اندازه عرش ..نه ....نه

من به اندازه ی تنهاییت ای هستی من دوستدارت هستم

             اَدم کوله اش را برداشت

                        خسته و سخت قدم بر می داشت

                                     راهی ظلمت پر شور زمین

طفلکی بنده غمگین اَدم

          در میان لحظه ی جانکاه هبوط

                    زیر لبهای خدا باز شنید که گفت :
       
نازنینم اَدم نه به اندازه ی تنهایی من

        نه به اندازه ی عرش نه به اندازه ی گلهای بهشت

                   که به اندازه یک دانه گندم فقط یادم باش

نازنینم اَدم نبری از یادم .

 

نويسنده: سکوت تاريخ: شنبه 1388/11/10 موضوع: لينک به اين مطلب

امتحانات

با سلام به دوستان و رهگذران گرامی

 احتمالا تا پایان امتحانات نتونم آپ کنم ولی میام نظرات قشنگتون رو چک میکنم. فعلا

..........................

چه انتظارعجیبی! توبین منتظران هم عزیز من چه غریبی!

عجیب تر که چه آسان نبودنت شده عادت

چه کودکانه سپردیم دل به بازی قسمت

چه بی خیال نشستیم نه کوششی نه وفایی؟

فقط نشسته وگفتیم خدا کند که بیایی.

 

نويسنده: سکوت تاريخ: دوشنبه 1388/10/14 موضوع: لينک به اين مطلب

باز این چه شورش است...

 

از ماه پرسیدم که چرا قامتت خم است         آهی کشیدو گفت که ماه محرم است

چند روزی است که دوباره در رفتار مردم دقیق شده ام تغییرات محسوسی را مشاهده می کنم. دیگر صدای رپ ساسی مانکن به گوش نمی آید. دیگر هیچ ماشین عروسی در شهر دیده نمی شود. عرق فروش محله دکان خود را بسته، و کراک فروش هم کراک های خود را فروخته و یک پیراهن سیاه خریده است.

تغییر و تحولات عجیبی در شهر رخ داده است. در هیچ موقع از سال مردم را اینگونه یکرنگ ندیده بودم. همه ی مردم شهر از هر قشرو هر نژادی و در هر صنفی که باشند، باهم و یکسان برای یک مراسم ویژه آماده می شوند. پرچم های سیاه شهر دلم را می شکند و این اعتقاد جوبین مردم به من آرامش خاطر می بخشد. سکوتی مبهم لبانم را به هم می فشارد.

مردم باهم نزدیک تر شده اند. احساس دوستی و محبت می کننند و به درد دل یکدیگر گوش می دهند. و عجیب تر اینکه مردم در هر وضع و موقعیتی که باشند خودشان را نوکر یک شخص می دانند. سرمایه دار شهر تمام مال و مکنت و شهرت خود را فراموش کرده و در حال جفت کردن کفش عزاداران است.

در تمامی دل ها آشوب و دگرگونی عجیبی موج می زندو این عشق عجیب گونه هایشان را گلگون کرده است. حال و وای شهر عوض شده است. گرد و غبار نفاق و کینه و ریا را باران عشق پاک کرده است.

مردم متوجه سیاهی درون خود شده اند و به همین خاطر سیاه پوش شده اند تا صداقت خود را فریاد بزنند، ولی کودکان شهر لباس های سفید و ساده ای بر تن کرده اند و در نهایت معصومیت با مولای خود راز و نیاز می کنند

و مرا جرئت پرسش از سیاهی ها نیست. کودکی را زنجیر به دست می بینم. او را به گوشه ی خیابان می کشم دوست دارم علت این همه تغییرات را از زبان او بشنوم او اندکی صبر می کند و من به چشمان مهصوم او چشم دوخته ام. ناگاه با صدایی ضعیف و رسا زمزمه می کند «حسین»

این کلمه ی کودک وجود مرا به لرزه می اندازد، اشک در چشمانم جمع می شود و قفل لبانم باز می شود و بای صدای بلند فریاد می زنم «یا حسین»

مثل دیوانه ها شده ام رنگ صورتم سرخ شده است ولی مردم بر خلاف عادت شان دیگر مرا دیوانه نمی خوانند. می گویند عاشق است عاشق «حسین»

این جمله برای من خیلی سنگین است احساس گناه می کنم و تاب تحمل این جمله را ندارم. ای کاش سکوت می کردم ولی دوباره فریاد می زنم و این بار می گویم: اگر من عاسق حسینم؛ پس چرا مهدی غریب است؟! این بار صدایم بین هم همه ی مردم گم می شود و هیچ کس صدایم را نمی شنود....

 

نويسنده: سکوت تاريخ: پنجشنبه 1388/09/26 موضوع: لينک به اين مطلب

ایرانی در نیویورک

  سلام به همه ی دوستان بالاخره بعد از دو هفته آپیدم.

  ابتدا عید غدیر رو بهتون تبریک میگم و یه نوشته ی خنده دار جهت شاد بودن در این روز.

  یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت.

 وقتی شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو    هفته  قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ 5000 دلار داره

  کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و     گارانتی داره..

  و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک  پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام  آقا موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته

کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت وماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد.

خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86دلار کارمزد وام رو پرداخت کرد.

کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت

" از اینکه بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم"

و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که 5000 دلار از ما وام گرفتید؟

ایرونی یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت:

تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم ماشین 250.000 دلاری رو برای 2 هفته با اطمینان خاطر با فقط 15.86 دلار پارک کنم
نويسنده: سکوت تاريخ: شنبه 1388/09/14 موضوع: لينک به اين مطلب

یک دلتنگی بی پایان

 

  کاغذ، قلم، دو چشم ورم کرده، دل،.... سلام!

                                           آقا اجازه! آمده ام باز پشت بام

                                                           «ها» میکنم که گرم شود دستانم از بخار

  من سردم است میکشد آغوشم انتظار

                               تصویر آسمان پر خش شد... نیامدی

  یک گان هشتمین دهه «هشت» شد... نیامدی

                                            هشتادو هشت بهانه ی سین... بی حضور تو

                                                               هشتاد و هشت بهار زمین... بی حضور تو

  تا کی؟... الی متی؟... همه را پیر کرده ای

                                               آقا اجازه! فکر کنم دیر کرده ای

  آخر چرا؟... نگو که دعایت نمی کنیم

                                     شب های سرد جمعه دعایت نمیکنیم

                                                                 من هر قنوت نام تو را گریه میکنم

شب در سکوت نام تو را گریه میکنم

  حتی اگر شکوفه کند بی تو باغمان

                 عادت کند نبود تو را چشم آسمان

                          حتی اگر نفس به تو بی اعتنا شود

                                           پروانه ها اگر که تو را یادشان رود

  آقا اجازه!

  ما دلمان تنگ می شود...

(بی پایان رها میکنمت دل تنگی!)

نويسنده: سکوت تاريخ: جمعه 1388/08/29 موضوع: لينک به اين مطلب

درباره وبلاگ

من سکوت میکنم گفتنی ها را قلم فریاد می زند!!!


جستجوي مطالب

طراح قالب

© All Rights Reserved to sukooot.Blogfa.com | Template By: TEMPHA.COM